سوئیچ ماشین را برداشتم و زدم به خیابان. احساس گرسنگی بدجوری اذیتم می کرد. گفتم عیبی ندارد. یک ساندویچ به هیچ جای دنیا بر نمیخورد. نمی دانم چطور شد که سر از شریعتی در آوردم. یک عدد ساندویچ بهمراه نوشابه، عصرانه و شام امشب و صبحانه و نهار فردا محسوب میشد. چاره ای نبود، زندگی مجردی بهتر از این نمیشود!
لقمه ي آخر هم بلعيده شد و من با شكمي سير ماشين را روشن كردم. هوا بي نظير بود. سوز دلنشيني گونه هاي آدم را نوازش ميداد. ديدن اينهمه آدم، آن موقع از شب، در ان هواي نسبتا سرد، مرا مشغول كرده بود. سرمست از اينكه روز خوبي را گذرانده بودم و در پايان هم دلي از عزا درآورده بودم، به راهم ادامه ميدادم. نم نم باران به آهستگي به شيشه ي جلو ماشين ميخورد و يك شب پاييزي رويايي را نويد ميداد. وجود يك لبخند نصفه و نيمه را بر صورتم حس ميكردم. تا خانه راه زيادي نمانده بود كه به آن چراغ قرمز لعنتي رسيدم...
قرق در سرور و رضايت بودم كه ناگهان به تقاطع پاسداران - دولت رسيدم و از بخت بد، چراغ راهنمايي هم قرمز بود. قرمز تر از هميشه.
چشمانم به زني افتاد كه جلوي ماشين ايستاده بود و گل ميفروخت. اي كاش نميديدمش. اي كاش به انتهاي نگاهش خيره نمي شدم. حلقه ي اشك را گوشه ي چشمانش حس ميكردم. زنك، با نگاهش التماس ميكرد.
"آقا، گل نميخري؟"
من مات مانده بودم. زن بيچاره از سرما به خود ميلرزيد.
"آقا، گل نميخواي؟"
چه بايد ميكردم؟ قدرت تصميم گيري نداشتم. مبهوت چهره ي غمبار زن گلفروش بودم و اصلا متوجه سوالهاي او نميشدم.
صبر ماشين پشت سر هم تمام شد و شروع كرد به بوق زدن. و من كه انگار در خواب صد ساله بودم ناگهان از جايم پريدم و پشت سرم را نگاه كردم. از اينكه ماشين عقبي دستش را از بوقش بر نميداشت عصباني شده بودم. بنده ي خدا حق داشت. اصلا نفهميدم كي چراغ سبز شده بود. صورتم را به سوي زن گلفروش برگرداندم. نبود. آب شده بود. از چهارراه كه گذشتم هرچه آينه ها و اطراف را مي ديدم اثري از او نبود...
خوشي آن روز و آن شب از ذهنم پريد. نگاه ملتمسانه زن گلفروش از ذهنم پاك نمي شد. و صداي پر از عجز و التماسش.
"آقا، گل نمي خري؟"
چند بار اين جمله را تكرار كرده بود؟ يادم نمي آمد.
بغض عميقي، شاهراه گلويم را ميفشرد. بر زمين و زمان لعنت ميفرستادم. زن گلفروش مجبور بود براي سير كردن شكمش آن موقع شب در آن سرماي ضعيف كش سر چهارراه بايستد و به آن مردم بي مايه ي ناجوانمرد التماس كند كه از او "گل" بخرند.
از اينكه اينقدر بي خاصيت بودم و به درد هيچكس نمي خوردم عصباني بودم. دلم ميخواست يك گوشه بايستم و با صداي بلند گريه كنم.
دكمه ي راديو را فشار دادم. طبق روال معمول شب جمعه ها ي راديو پيام، محمد صالح اعلا بود و آن صداي سحرآميزش كه مي گفت:
از ازل پرتو حسنت به تجلي دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد ....
هفته ای که گذشت هفته ی عجیبی بود! پشت سر هم اتفاقات عجیب و غریب رخ میداد. از ماجرای قسط و سند و بانک و ضرر گرفته تا بیماری صعب العلاج آشنایان و دوستان و بعدش هم داستان پرداخت نصفه و نیمه ی دستمزد زیاد بنده (البته زیاد از نظر کارفرما!) و بعدش هم آشنایی با یک دوست خوب و بعد ازاون هم بستن قرارداد واردات کالا و میزبانی دکتر فرانسوی و این آخر کاری هم ۱۰ ساعت درس خوندن! خدا فردا رو هم به خیر بگذرونه!
چیزی که در این میان برای من خیلی جالبه و حتی منو به پای کامپیوتر هم میکشونه تا در موردش بنویسم اینه که بین همه ی این اتفاقات یک پدیده ی مشترک وجود داره.
حقیقت اینه که من دست خدا رو پشت تموم این اتفاقات می بینم. و یک حکمت آسمونی رو پشت تک تک این وقایع حس میکنم.
این پدیده اونقدر برای من عینی و ملموسه که از هیچ کدوم از اون اتفاقات وحشتناکی که برای من تو این یک هفته ای افتاده ناراحت نشدم. (غیر از پرداخت نشدن کامل دستمزدم که جدا ناراحت و عصبانیم کرد)
دقیقا ۳ روز قبل کسانی که باهاشون کار می کردم (و ازقضا فامیل هم بودند!) در عین ناباوری و در کمال ناجوانمردی یک پنجم حقوق ماهانه ام رو به بهانه های واهی و مضحک! بهم ندادند و اینکارشون اونقدر برام سنگین بود که بلافاصله فردای اون روز باهاشون تماس گرفتم و گفتم دیگه حاضر به همکاری با این شرایط نیستم. در این دو روزی که از اون ماجرا میگذشت خیلی فکر کردم و به زمین و زمان لعن و نفرین فرستادم. تو همین اوضاع و افکار و بد و بیراه گفتن ها بودم که امروز دوستم بهم زنگ زد و یک خبر حیرت آور بهم داد! شرکت فرانسوی تولید کالاهای پزشکی که چند وقت قبل باهاش مکاتبه کرده بودیم و تقاضای نمایندگی کرده بودیم ( و این موضوع اصلا در ذهن من نبود) با تقاضای ما موافقت کرده و قراره تا چند وقت دیگه رسما همکاری رو آغاز کنیم! از این هم عجیب تر، قراره مدیر چنین شرکت بزرگی برای بررسی پیشنهاد ما چند وقت دیگه شخصا بیاد ایران و ما باید خودمونو برای میزبانی اون آماده کنیم!
داشتم شاخ در می آوردم! منی که مشغول خودکشی بخاطر شندرغاز پول بی ارزش بالاکشیده شده بودم، بعد از گذشت تنها دو روز با یک چنین شانس بزرگی مواجه شدم! از بعد از ظهر تا حالا فقط به یک چیز فکر میکنم: این اراده ای که در لحظه لحظه ی زندگی ما نقش داره و هیچ کارش هم بی حکمت نیست، اگه خدا نیست پس چیه؟
مدتهاست كه دلم ميخواد مطالعات گسترده اي روي فرهنگ عاميانه ايرانيان و نحوه شكل گيري اون انجام بدم تا بفهمم امروزه اين فرهنگ حيرت آور چطوري بين مردم شكل گرفته و گلوي جامعه رو فشار ميده؟!
خيلي دوست دارم بدونم چه كساني باعث شدن ايراني تا اين حد فرهنگش پايين بياد تا جايي كه زندگي با اون حقيقتا سخت و دشوار بشه!
بعضي وقتها از صميم قلبم دلم ميخواد از اينجا دل بكنم و تا اونجايي كه ممكنه از اين مردم و اين فرهنگ نفرت آورشون دور بشم!
به چي مينازيم؟ به اينكه روزگاري براي خودمون كسي بوديم و حرفمون تو دنيا خريدار داشت؟ به اينكه مشاهير علمي داشتيم؟ به اينكه حافظ و سعدي داشتيم؟ به اينكه معماري و نقاشي داشتيم؟ به اينكه نجوم و رياضيات داشتيم؟ به اينكه هنر داشتيم؟ ....
حالا چي؟ حالا چي داريم؟ انسانيت و مردانگي و شجاعت و صداقت و سادگي كجاست؟
امروزه غير از يك ملت غرغرو و بهانه گير و پر توقع و دروغگو و رياكار و حراف و بي شخصيت چيز بيشتري داريم؟
يك آدم حسابي از صبح تا شب در كل اين شهر بزرگ پيدا نميشه! واقعا پيدا نميشه! همه دنبال دو بهم زني و سبقت گرفتن و حق كشي و دو رويي و چاپلوسي و دروغ و ريا و ... هستن! به هيچ چيز اين ملت نميشه اعتماد كرد! نه به تعريفشون نه به تكذيبشون نه به احترامشون نه به عشقشون نه به نفرتشون نه به علمشون و نه به هيچ چيز ديگه! دلمون خوشه كه ايراني هستيم و وارث هزاران سال فرهنگ و تمدن و شاعر و هنرمند و ...!
ايراني مي تواند!
بله! حقيقتا ايراني ميتواند! ايراني ميتواند مثل آب خوردن دروغ بگويد! ايراني ميتواند حق تو را به سادگي ببلعد! ايراني ميتواند اعصاب تو را بهم بريزد! ايراني ميتواند با تمام وجودش غيبت كند! ايراني ميتواند صبح عاشقت بشود و بعدازظهر از تو متنفر شود! ايراني ميتواند براي ترفيع و عزيز شدن پيش تو چاپلوسي كند! ايراني ميتواند تقلب كند، كم فروشي كند، دزدي كند، نزول بخورد و ....
فقط يك ايراني مي تواند همه ي اين كارها را در يك شبانه روز انجام دهد!
بعضي وقتها فكر ميكنم اون پيشينه ي درخشان فرهنگي، افسانه اي بيش نبوده كه براي دل خوش كردن ما اون رو آفريدن. چرا كه فرهنگ امروزي ما به تمام معني خجالت آور و نا اميد كننده است!
نمیدونم چرا با وجود اینهمه مسئله و مشغله کاری باز هم میشینم پشت کامپیوتر و سری به اینجا میزنم...
احساس می کنم در کنار درس و بحث و پروژه و کار و قرارداد و گفتگو و ... بعضی وقتها انسان نیاز به گفتن داره. البته شاید وبلاگ مکان خوبی برای گفتن همه چیز نباشه ولی برای آدمی در شرایط من، چه میشه کرد؟!
هر چقدر فکر می کنم، نمی تونم بعد از بررسی معادلات نویر- استوکس و انتگرال های فوریه و سیکل برایتون و مراکز آنی دوران و solid works و ... چند کلمه ای از اتفاقاتی که برام میفته و چیزهایی که ذهنم رو مشغول میکنه بازگو نکنم.
باید اعتراف کنم، وبلاگ قبل از اینکه برای من حکم دفترچه ی خاطرات یا وسیله ی ابراز احساسات یا مسائلی از این قبیل رو داشته باشه، یک "گوش" محسوب میشه. بله، این حقیقت داره، من گوشی بهتر از مانیتور و کی بورد و ماوس و وبلاگ ندارم که ندارم!
جذب خواننده هم گرچه باعث خوشحالی من میشه، اما اونقدر اهمیت نداره که بخوام از خودم چیزی غیر از اونی که هستم، نشون بدم. در غیر اینصورت به راحتی میتونستم اقیانوسی از حرفهای عاشقونه و عکسهای عجیب و غریب و آهنگ و ویدیو و برنامه و... در وبلاگ سرازیر کنم یا حتی وبلاگ سکسی (ضمن معذرت خواهی از دوستان محترم و خوانندگان عزیز) بنویسم یا حتی به موضوعاتی عجیب و غریب و بعضا خنده دار بپردازم و روزی صد نفر خواننده پیدا کنم!
..................
نمی دونم چرا نمیتونم از وضع زندگیم و از اتفاقاتی که برام میفته راضی باشم. همیشه احساس میکنم نواقص زیادی در زندگیم وجود دارن که نمیتونم اونها رو برطرف کنم و از این بابت احساس بدی دارم. یک انرژی منفی تقریبا بر تمامی دقایق و ساعات زندگیم سلطه داره و من رو رها نمیکنه.
بعضی وقتها که دوستانم از وضع زندگیم تعریف میکنن و در ظاهر غبطه هم میخورن!!! تو دلم یک آه طولانی میکشم و با خودم میگم فلانی، اینها چه میدونن در دل تو چی میگذره...
نمیتونم خودم رو فریب بدم. من میدونم یکجای کارم اشکال داره و این اشکال هم اساسیه. گیر کار، جای دیگه است. مشکلی هست که با کار و درآمد خوب و تحصیلات و تحقیقات و .... حل نمیشه. مشکلی که غیر از خدا کسی نمیتونه حلش کنه، مشکلی که ذهنم رو مدام به خودش مشغول میکنه و نمیذاره من از چیزهایی که دارم و ندارم، لذت ببرم.
بین کامنت های دو پست قبل یکی از عزیزان حرف شعر دلنشینی رو یادآوری کرد:
هرکه در این بزم مقربتر است جـام بلا بیشــترش می دهنـد
راستش من قبلا هم به این موضوع فکر کرده بودم ولی هیچوقت نتونستم خودم را قانع کنم. چون هر کس ندونه خودم میدونم که هرگز "در این بزم مقرب تر" نیستم و اصلا "مقرب" نیستم، چه برسه به اینکه "مقرب تر" هم باشم!
..................
روزگار عجیبیه! بعضی وقتها آدمهایی رو می بینم که تمام تلاش و امید و آرزو و عشق و هدفشون در چند کلمه خلاصه میشه: خونه و ماشین و موبایل و زن و بچه و خانواده و پول و کار و ویلا و مسافرت و...
مسخره نیست؟! اشرف مخلوقات و فخر کائنات و مسجود فرشتگان، با یک پول خوب و ماشین مدل بالا و ویلای شمال و زن و بچه و اینجور مسائل احساس میکنه به غایت اهدافش رسیده و دیگه چیزی از خدا نمی خواد! انسانی که بار امانت خداوند رو تحمل میکنه - بار امانتی که به قول حضرت حافظ آسمان هم نتونسته تحملش کنه و نصیب آدمی شده- صبح تا شب دست به هر کاری میزنه تا در نهایت به جیبهای پرش بنازه و به دیگران فخر بفروشه! درسته که وضع مالی مناسب و خانواده ی خوب و تفریحات گوناگون در جای خود مفید و سازنده هستند اما اون چیزی که خدا بخاطرش، از خلقت بشریت به خودش آفرین میگه، این مسائل نیستند.
شاید این حرف خیلی نامربوط باشه، ولی من جدا بعضی وقتها فکر میکنم شیطان حق داشته که بر آدم سجده نکنه! این بشر دو پای بی خاصیت کوته فکر، حقیقتا ارزش سجده کردن نداره.
....................
ختم کلام....
عزیزی می گفت: "کوچکترین دعایی که در حق یک نفر میشه - از طرف هر کس که باشه - مقداری انرژی به شخص دعا شونده منتقل می کنه و این انرژی بالاخره یکجایی برای اون شخص به ظهور میرسه، و من به این انرژی خیلی اعتقاد دارم."
این انرژی رو از من دریغ نکنید...![]()