تبليغاتX
روزگـــــــــار
یادداشتهای یک ذهن درگیـــر
گفتم: اکبر جان بیا تو زمین، پا که به توپ بزنی همه چی یادت میره.

گفت: داش رضا اصلا نمی تونم راه برم، چه برسه به بازی. حالم خیلی بده.

راست می گفت. اندوه درونی اش را می شد از چهر ه ی نمناکش فهمید.

شوخی نبود. جمعی از آشنایان قدیمی خود را به همین راحتی از دست داده بود. از زبان خودش شنیدم که تعدادی از قربانیان، سالهای سال همکار و دوست او بودند. علیرضا برادران، عکاس خبرگزاری فارس، از دوران مدرسه دوست صمیمی او بود. می گفت تازه یکسال بود که ازدواج کرده بود. همسرش این لحظات چه حسی داشت؟

مجید می گفت وقتی با اکبر تماس گرفت تا برای بازی امشب از او دعوت کند، بدون وقفه پشت تلفن گریه میکرد. به مجید می گفت نمی تواند بیاید و از او خواسته بود برود پیشش و او را تصلی دهد. خدا پدر سردبیر را بیامرزد که به زور او را به باشگاه کشاند تا کمی روحیه اش تغییر کند.

نمی خندد. هرقدر با او شوخی می کنم نمی خندد. سابقه نداشته با او شوخی کنم و نخندد. پاهای کم توانش را به توپ می زند اما نه شادی می کند نه هیجان زده می شود نه حرف می زند. غم سنگینی را به دوش می کشد. آنقدر سنگین که بغض گلویش را رها نمی کند. مطمئنم اگر اجبار سردبیر نبود، بجای ایستادن وسط زمین و پازدن به توپ، گوشه ای می نشست و اشک می ریخت.

 دلم بدجوری برایش میسوزد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت توسط رضا |

خوش اخلاق شده یا من اینطور فکر می کنم؟ شاید جلوی من مراعات می کند و می خندد. شاید می خواهد این ساعات آخر خاطره ی خوبی از خودش بجا بگذارد. شاید هم دلش برای خندیدن تنگ شده. اصلا شاید ...

کسی نمی داند. همه فکر می کنند این عمل هم مثل عمل های قبلی به خیر و خوشی خواهد گذشت. من اما می دانم که عمل یکشنبه، عمل آخر اوست. دیگر "محمد"ی نمی ماند. او خواهد رفت و نزدیکانش خواهند سوخت. افسوس که نمی توانم با صدای بلند گریه کنم. افسوس و صد افسوس که نمی توانم حرف دلم را به کسی بزنم.

می دانم  او هم مثل من فکر می کند. این را از سکوت دیشبش فهمیدم. به حالت غریبی خلوت کرده بود. به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود و فکر می کرد. حواسش نبود که من یواشکی نگاهم به او بود. از عمق چشمانش فهمیدم که او ناامید است و مثل من، یکشنبه را روز پایان زندگیش میداند. فقط نفهمیدم چرا آنقدر خونسرد بود؟!

خیلی سخت است. تصور کن بدانی که دو روز دیگر باید بمیری. همسرت نگران مصرف به موقع داروهایت باشد و تو نگران آینده ی او. مادرت مثل پروانه دورت بچرخد و جرات نکنی به عمق چشمانش خیره شوی. پدرت هم لحظه به لحظه بغض کند و تو شرمنده ی اشکهایش. دخترت را ببینی و از خود بپرسی چه سرنوشتی در انتظار او خواهد بود؟ دختر نوجوان بدون پدر؟! نمی شود که. پسرت چه؟ در آغاز نوجوانی چگونه با داغ از دست دادن پدر کنار خواهد آمد؟ خواهرها و برادرها و دایی و عمو و عمه و ... هم به جای خود.....

صبح، وقتی می خواستم با او خداحافظی کنم و عازم تهران بشوم، لبخند مرموزی زد و گفت: "باز هم به ما سر بزن".منظورش از این جمله چه بود؟  ته دلش چه می گذشت؟ تا به حال ندیده بودم از کسی بخواهد که به او سر بزند! عادتش طوری بود که از مهمان شدن و میزبان شدن لذت نمی برد. اما او از من خواسته بود دوباره به او سر بزنم. چه در سر او می گذشت؟!

سرم درد می کند. نمی توانم تمرکز کنم. امتحان سه شنبه فوق العاده سنگین است و من نمی توانم درس بخوانم. فکر عمل یکشنبه، صد در صد مغزم را به خود اختصاص داده است. می دانم قیامتی به پا خواهد شد. همه چیز بهم خواهد ریخت. خانواده در غم از دست دادن عضو جوانش خواهد سوخت. خواهرانش خواهند شکست. مخصوصا مادر من که می دانم دیگر از این زندگی لذت نخواهد برد. همسرش هم روزی هزار بار آرزوی مرگ خواهد کرد.

بر سر علی چه می آید؟ هیچوقت نتوانست به خوبی با پدرش ارتباط برقرار کند. اما می دانم آنقدر سنگدل نیست که از مرگ پدر ناراحت نشود و بر بخت بدش لعنت نفرستد.

خدایا رحم کن...

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت توسط رضا |