این احتمالا هزارمین باری است که از ابتدا شروع می کنم. کلمات یاری ام نمی کنند. گفتن از علی سخت است...خیلی سخت.
سینه ام لبریز از رازی است که سالهاست در اعماق وجودم نهفته و افسوس که کسی را نمی یابم و یا شهامتش را ندارم تا این بغض دیرین را بشکنم. افسوس که هرجا و هروقت تصمیم می گیرم که یکبار برای همیشه، این دریای پرتلاطم وجودم را آرام کنم، بجای آنکه زبانم به کار بیفتد، چشمهایم شروع به ریزش می کنند.
مرد که گریه نمی کند!
گریه نمی کند؟! مرد ترین مرد تاریخ گریه نمی کرد؟ چه تصویر خامی ! مردانگی به دل انسان است ...
نمی توانم تمرکز کنم و درست بنویسم...
آشفته ام...
خدایا... من از این دنیا، تنها زندگی و مرگ با نام علی را می خواهم. فهمیدن مسلک علی کار من نیست. بکار بستن آن و علی وار زیستن که هیچ. من فقط می خواهم اسم علی را بشنوم. خدایا کاری کن روزی صد میلیون بار نام علی را بشنوم. هر جمله ام با نام علی شروع شود و با نام وی تمام. "یا علی" را، آویز این زبان سیاه قرار ده.
خدایا، کاری کن که "علی" آخرین کلمه ی زندگیم باشد...
پی نوشت۱: شبی در محفلی ذکر علی بود...(موسیقی) ... با تشکر از آقای محمد
در زندگی آدم قدمهایی هست که برداشتنشان آنقدر آسان هم نیست. مثلا اینکه شما بخواهید (مخصوصا در کشورهای جهان سومی) کشف شوید. گذار از زندگی خصوصی و پر رمز و راز و زيرزميني به یک زندگی آشکار، بدون زوایای پنهان و بدون سکرت بازی بسیار دشوار است. این مشکل در بسیاری از کشورهای پیشرفته، سالها قبل حل شده و می توان با داشتن شماره پلاک ماشین یک نفر، با یک جستجوی سطحی در اینترنت، تا فیها خالدون وی را دريافت. بر عکس ما که به شدت نگرانیم مبادا اسرارمان افشا شود و اطلاعات کار و زندگی و زن و فرزند و خانواده و سوابق و علائق و خلاصه همه چیزمان لو برود، در کشورهای توسعه یافته، این فرهنگ بین مردم جا افتاده که همه چیزشان برای همدیگر کشف و فهمیدنی باشد. شاید بهمین علت است که گناههایی چون غیبت و تهمت و چشم و هم چشمی و حسادت و کینه و زیر آب زنی و مسائلی از این قبیل در کشورهایی مثل کشور ما که مثلا اسلامی است بیداد می کند و در کشورهای غربی کمتر دیده می شود(یا به جرات بگویم در بعضی از این کشورها اصلا دیده نمی شود.) و از این روست که بیشتر ما انسانهایی دوشخصیتی هستیم، آنچه در درونمان می گذرد با آنچه به مردم نشان می دهیم متفاوت است، پشت دوربین فحش و بد و بیراه نثار بالا تا پائین سیستم و مسئولین کشور می کنیم اما جلوی دوربین جیغ می زنیم که ما عاشق ولایت و خط امام و نظام مقدس و مسئولین و رئیس جمهور و این و آن هستیم...
البته این مشکل شاید بیشتر دامنگیر آدمهای محافظه کاری مثل من باشد تا آدمهایی که چندان از اینکه کشف شوند هراسی ندارند. ضمن اینکه این داستان ریشه های تاریخی عمیقی دارد که نه من حال و حوصله نوشتن آن را دارم و نه خوانندگان گرامی حس خواندن آن را !
خلاصه در همین افکار و عقاید بودم که بالاخره گفتم این تصمیم هرچقدر هم سخت باشد، باید یک روزی گرفته شود. اینجا بود که تصمیم گرفتم بخشی از ناگفته هایم را که تا به حال به احدالناسی نگفته ام افشا کنم!
۱- نمی دانم (حقیقتا نمی دانم) چرا در دوران دبستان و راهنمایی علاقه و پشتکار شدیدی در امر آنتن بازی و خودشیرینی برای معلمان داشتم! البته نه اینکه بچه مثبت کلاس بوده باشم، بر عکس بسیار شیطان و پر شروشور بودم. اما آنجا که کرمم می گرفت یا پای منافعم در میان بود به سادگی به کلیه اصول همکلاسی گری و رفاقت پشت پا می زدم! البته این ماجرا در پایان دوران راهنمایی ختم شد. یکبار که در سال سوم دبیرستان قربانی نامردی یکی از همین آنتها شدم، با تمام وجودم به سالهای ابتدایی و راهنمایی ام لعنت فرستادم و از تمامی آنها که به نوعی زیرآبشان را زده بودم بطور غیابی حلالیت طلبیدم !
۲- در طول سالهای تحصیلی ام (غیر از یکی دو سال آخر دبیرستان) همواره جزو شاگردهای برگزیده و ممتاز مدرسه بودم. باید اعتراف کنم هیچوقت آدم درسخوانی نبوده (و نیستم) و همیشه و در هر موفقیتی نان استعدادم (و نه پشتکارم را) خورده ام . نمی دانم چرا هرچقدر می گذشت در درس خواندن تنبل تر می شدم. بعضی وقتها که سر کلاس خیلی شیطانی می کردم و به نوعی ابتکار و نبوغم را در کرم ریختن و اذیت کردن معلمان و بچه ها بکار می بستم(!) رفقای نزدیکم که به ستوه در می آمدند می گفتند: "بجای این بدجنسي ها درست را بخوان تا ۲۰ بگیری...". یکی از شرم آور ترین صحنه های زندگیم این بود که در سال دوم راهنمایی آنقدر معلمم را اذیت کردم که بنده ی خدا با چشمهای گریان از کلاس بیرون رفت. باید اعتراف کنم تا آخر عمرم شرمنده ی بزرگواری این معلمم هستم. خانم نادری، هرکجای دنیا که هستی از صمیم قلب آرزو می کنم شاداب و سالم و موفق باشی...
۳- یکی از توانایی های ذاتی که خدا به من داده بود، قدرت بالای فیلم بازی کردن (یا به تعبیر بعضی ها، دلقک بازی) و سرکار گذاشتن ملت بود (و هست). خیلی از مشکلات را با همین روش حل می کردم (و می کنم). مثلا در طول یک سال تحصیلی بابای معلم را در می آوردم. آخر سال با کمی پاچه خواری و مظلوم نمایی آن می کردم که رستم دستان نکرد! هیچوقت یادم نمی رود که سال اول دبیرستان، معلم آزمایشگاه را به خاک سیاه نشاندم! از مدل موهایش گرفته تا کفش پایش، همه چیزش را مسخره می کردم.(من جمله لقب سيم ظرفشويي را بخاطر مدل موههايش بين همه ي بچه ها باب كردم) یک آزمایش مثل بچه ی آدم انجام ندادم که ندادم. اما پایان سال بود که با چهار تکه لبخند و یک هدیه و چند جمله محبت آمیز نظیر "آقاي احمدزاده، ببخشید که اذیتتان کردم - حلالمان کنید - بچگی کردیم، ممنون كه بزرگی كرديد و ..." در کمال حیرت و شگفت زدگی همکلاسی ها یک بیست جانانه گرفتم و به نفس خبیثم درود فرستادم !
۴- اولین و آخرین تجربه عشقی من به سالهای آغازین نوجوانی بر می گردد. قضیه داشت به آرامی لو می رفت و حتی شواهد و مدارکی هم دال بر عشق فلانی به دختر یکی از آشنایان پیدا شده بود. این وسط یکی دو نفر هم برای تخریب من شدیدا موش می دواندند. ولی از آنجایی که اطرافیان مرا انسان درست و مذهبی می دانستند و من نیز به خوبی از عهده فیلم بازی کردن و مظلوم نمایی و سرکار گذاشتن خلق الله بر می آمدم همه ی کاسه و کوزه ها سر آن یکی دو نفر مرموز و تا حدودی بر سر دخترک بیچاره شکسته شد! راستش خانواده و اطرافیان اگر می فهمیدند که ماجرا حقیقت دارد شاید سالهای سال مرا راحت نمی گذاشتند و من نیز بخاطر اتفاقات پیش آمده و خدشه دار شدن تصویر اطرافیان از خود، دچار یاس فلسفی می شدم!
۵- به علت تجربیات تلخی که در زندگی اطرافیان دیده ام و بعلت غرور ذاتی ام (که فکر کنم از لحن نوشته هایم مشخص باشد و بعضا سروصدای بقیه را هم در می آورد) خيلي از آدمها را در حد خودم نمي دانم! البته این به این معنا نیست که آدم گند دماغ و خودپسندی نشان دهم اما بعلت همان توانایی بالا که قبل از اين ذکر کردم، در ظاهر با همه جوش می خورم ولی در باطن خيلي ها را قبول ندارم. در این میان نقش بانوان بسیار پررنگ تر است! با اینکه در همه ی این سوالها کلیه شرایط رفاقت و ارتباط با جنس مخالف را داشته ام، هیچگاه با هیچ دختری کوچکترین ارتباط دوستانه ای نداشته و ندارم. البته بسیاری از رفقا از اساس این ادعا را قبول نمی کنند و می گویند "مگر می شود؟!". آنها هم که باور می کنند، این را به حساب مذهبی بودنم می گذارند. حال آنکه دلیل اصلی جای دیگری است. باید اعتراف کنم در طول تمام سالهای عمرم حتی یک دختر قابل اعتماد و فهیم که بتوان به رابطه با وی تکیه کرد ندیده ام. البته آدم بیشعور کم نیست و دختر و پسر هم ندارد. اما وقتی شما به آغاز یک ارتباط دوستانه فکر کنید، باید همه جوانب را بسنجید. وقتی یک نفر در حد خودتان پیدا نمی کنید، چطور می خواهید یک دوستی را آغاز کنید؟ آنوقت نتیجه اش می شود هزاران جوانان عاشقی که ابتدا فکر می کنند "دنیا دیگه مثل تو نداره!" و بعد از یک مدت به این نتیجه می رسند كه "خیال نکن نباشی، بدون تو می میرم...!"
طولانی شد، می دانم. خیلی از مسائل دیگر در ذهنم چرخ می زنند اما پایبندی به سنت ها (آنهم از نوع وبلاگی!) باعث می شود بیش از ۵ اعتراف نداشته باشم...
ضمنا چون از شب یلدا زمان زیادی گذشته فعلا کسی را به اعتراف دعوت نمی کنم...
پي نوشت۱: در پاسخ با اعتراض یکی از رفقا در مورد پی نوشت ۲ پست قبلی اعلام می کنیم که در آن پی نوشت، "این" = "شارلین" ...
پي نوشت۲: اين سنت اعترافات سنت جالبي است. ادامه اين سنت در مناسبتهايي غير از شب يلدا نيز توصيه مي شود. باشد كه مقبول افتد !
پی نوشت۳: یکی از راههای برون رفت از زندگی در سایه و به نوعی کشف زندگی کردن همین مشارکت با اسم و مشخصات حقیقی در وبلاگها و سایت ها و انجمن های مختلف است. با این توضیح این یاهو360 درجه بسیار فضای جالب و بدرد بخوری است. به کلیه رفقا توصیه می شود از این فضا برای گسترش ارتباطات استفاده کنند. مخصوصا بلاگ نوشتن به زبان انگلیسی می تواند کمک شایانی به پیشرفت انگلیش لنگوئج آدم بکند! ضمن اینکه با دسته بندی دوستان می شود عکس هایی را که می خواهید اشخاص خاصی (و نه همه) ببینند به راحتی share كنيد.
پی نوشت ۴: خدا پدر و مادر کسی را که اولین بار "پی نوشت" را اختراع کرد بیامرزد !
پی نوشت ۵: هیچی... پشیمان شدم...
سوز ناجوانمردانه ای می وزد. این روزها تهران بدجوری سرد شده. درست مثل اکثر آدمهایش که هیچوقت معنای درست زندگی کردن و درست بودن و درست ماندن را نفهمیده اند...
هرچقدر با خودم کلنجار می روم نمی توانم پاسخ بعضی از سئوالها را پیدا کنم. اغلب فکر می کنم که حقیقتا خنگ هستم و سطح فکرم پایین تر از استانداردهای وطنی و حتی بین المللی است!
من نمی فهمم چرا بعضی ها جشن گرفتن کریسمس را نشانه ی تجدد می دانند؟ من نمی دانم چه کلاسی در سال نوی میلادی نهفته که هر بی کلاسی برای با کلاس شدن راه براه کریسمس را به این و آن تبریک می گوید؟! آخر چه معجزه ای در این تقویم میلادی نهفته که بعضی ها ترجیح می دهند تا این حد به "کریسمس بازی" بپردازند؟! به جان خودم بعضی از لوس بازی هایی که خلق الله در ایران خودمان به مناسبت کریسمس و سال نوی میلادی انجام می دهند، در کشورهای اروپایی هم دیده نمی شود !
بنظرم این دیگر اسمش "خودباختگی فرهنگی" نیست، نوعی "حماقت" است! آدمهایی که ارزش را در تبریک گفتن کریسمس و پارتی گرفتن و هدیه دادن و ماچ و بوسه ی سال نویی در روزهای آغازین زمستان می بینند کارشان از خودباختگی گذشته و به درجه ای از کژفهمی و بلاهت رسیده اند.
نه تقویم میلادی و نه هجری قمری و نه هیچ تقویم دیگری دقیق تر از تقویم جلالی نیست. علم ریاضیات ثابت کرده است که "هجری شمسی" معتبر ترین و دقیق ترین تقویم دنیاست.
گذشته از آن، مراسم و آداب نوروز و سال نوی خورشیدی بسیار پربارتر و دیدنی تر از سال نوی میلادی است. یکی دو سال گذشته که این روزها را در بلاد کفر گذراندم با چشمان خود، پوچی و بی مزگی را در بین مردمان آن بلاد دیدم. شاید قبل از دیدن باورم نمی شد که کل لذت سال نو در آن دیار، چند ساعت ترق و تروق و چند بطری مشروب و چند قطعه شمع و یک درخت کاج و پیرمرد ریش سفیدی است که در آسمان با گوزنهایش می خرامد و هدیه می ریزد! نه سفره ای و نه هفت سینی و نه ماهی سرخ داخل تنگی و نه دعایی و نه چهارشنبه سوری و نه آجیل و شیرینی و نه سبزی پلو با ماهی شب عید و نه دید و بازدیدی و نه هیچ سنت دیگری که سبب تقویت روابط عاطفی شود! بیخود نیست که مثلا هر سوئدی از یک تکه یخ سردتر و بی نمک تر است...
کار سختی نیست... به دوستانمان بگوییم که چه داریم...
پی نوشت۱ : هپی نیو یر! :)
پی نوشت۲ : متاسفانه کمی دیر متوجه این ماجرای اعترافات شدم. با عرض پوزش از این، اعترافات "روزگار"ی را به یکی دو پست بعدی واگذار می کنیم! خدا این حسین درخشان نکبت را از وسط نصف کند که بنیانگذار این سنتهای وبلاگی شده!
پی نوشت۳ : گردن سردار قادسیه شکست! برخلاف آنها که این واقعه را درس عبرتی برای "مستکبرین" و "دیکتاتورها" و اینجور آدمها می دانند، اعدام صدام آینه ایست برای همه ی ما. دیگر چه اتفاقی باید بیفتد تا ثابت شود دنیا گرد است؟!