اتفاقات دانشگاه تهران و ماجرای گرافیست محجبه، از نظر من هم کمی بزرگنمایی شده و دستاویزی برای گیر دادن و شلوغ کردن. آنچه که برای من جالب بوده و هنوز هم هست، صرفا واکنش هایی است که نسبت به این داستان از سوی خیل وبلاگ نویسان روشنفکر صورت گرفته و هنوز هم باور دارم غیر قابل دفاع است.
مدافعان حقوق زن، در مقابل این واقعه هنوز هم ساکتند و ثابت کرده اند که ژستشان در دفاع و داد و بیداد برای احقاق عدالت جنسیتی و حقوق زن و ... کاملا مزورانه و کشک است.
بگذریم.
حس و حال من این روزها آنقدر زیبا و دیدنی هست که ذهن خودم و شما را با این مسائل اعصاب خرد کن بیهوده درگیر نکنم.
این روزها، حال و هوای شمال، بهاری و رویایی است. نسیم دل انگیزی هر روز و هر لحظه از فرق سر تا نوک پایت را نوازش می دهد. آسمان آبی، سقف بالای سر توست و زمین سبز، فرش زیر پایت.
گل ها و شکوفه های محلی کاملا رشد کرده اند. عطر بهارنارنج که هر سال، اردی بهشت و خرداد، مهمان شامه ی این مردم باصفاست، امسال هم روح انسان را نوازش می دهد.
گوجه سبزهای باغ بابابزرگ، خداست! آنقدر زیاد است که می مانی از کدام شاخه شروع کنی! کمی آنطرف تر، درختان ازگیل، نوید یک تابستان پربار را می دهند. مازندران، تجلی دریای رحمت الهی است.
بدون تعارف بگویم، چنین طبیعتی را در سبزترین کشورهای اروپایی هم ندیده ام. آنقدر زیباست که می توانم ساعتها به گوشه و کنار آن زل بزنم و همه چیز را فراموش کنم.
دلم می خواست برای یک مدت طولانی قید درس و بحث و کار و زندگی را بزنم و تهران لعنتی را به حال خودش رها کنم و از این خوان نعمت در حد توان لذت ببرم.
جای همه خالی...
پی نوشت : کنکوریهای عزیز. ارشدی های بزرگوار. اولا خسته نباشید، می دانم خیلی تلاش کردید، با آرزوی موفقیت روزافزون. ثانیا، صادقانه و برادرانه می گویم، اصلا مهم نیست که نتیجه بگیرید یا نگیرید. این که چند ماه تلاش کردید و مثل بسیاری از هم سن و سالانتان وقتتان را تلف نکردید و در راه رسیدن به هدفتان سختی کشیدید، باعث می شود به وجود جوانانی چون شما در این آب و خاک، افتخار کنیم.
حتما شما خواننده ی عزیز ماجرای توهین به حجاب و تحقیر دخترک مذهبی و شاگرد اول دانشکده هنرهای زیبا را شنیده اید.
من کاری به چند و چون ماجرا و جزئیات آن ندارم. هر آدم عاقلی با شنیدن داستان متوجه می شود که احساسات یک دختر زیر پای استاد بیشعورش له شده و اعتقادات میلیونها آدم هم به همان شکل.
چیزی که برای من بسیار جالب است و به شدت مرا تحت تاثیر قرار می دهد، واکنش جماعت روشنفکر و اینترنت باز ایرانی است که یک بار دیگر، ماهیت حقیقی این جریان بیمار را نشان می دهد.
در راس این گروه، فمینیست های با کلاس و همیشه معترض هستند که ظاهرا به نقض حقوق زن در جامعه معترضند و حرف از عدالت جنسیتی می زنند و خودشان را برای احقاق حقوق از دست رفته خود می کشند!
اگر کوچکترین اتفاقی، حتی در حد یک تذکر ساده، برایشان رخ بدهد، جیغشان رو به آسمان می رود که وامصیبتا، دیدید حقوقمان پایمال شد؟ دیدید ما اینجا تحت فشاریم؟ دیدید کسی کرامت ما را حفظ نمی کند؟ دیدید؟
جالب نیست؟ این جماعت باصطلاح روشنفکر امروزی که در کوچکترین حادثه ای جیغ بنفش می کشند، در مقابله با اتفاق دانشگاه تهران و تحقیر علنی یک دانشجوی دختر، "لال" شده اند. کوچکترین اثری از ناراحتی، اعتراض، و یا یک همدردی ساده و دلجویی خشک و خالی در وبسایت فمینیست های پر مدعا پیدا نمی شود! هیچ!
حاضرند دو روز دستگیر بشوند تا نام و مشخصات و عکس های بزک کرده شان در همه جا پخش بشود و با صدتا وبسایت و رادیو و تلویزیون آنور آبی مصاحبه کنند، اما حاضر نیستند برای حفظ ظاهر هم که شده، لااقل یک همدلی و اظهار ناراحتی مختصری از آنچه برای یک دختر ایرانی اتفاق افتاده بکنند.
این چند چهرگی نیست؟ این نفاق نیست؟ این دورویی نیست؟ یکی نیست به اینها بگوید شما که تحقیر یک دختر دانشجو را، فقط و فقط به خاطر اینکه محجبه بوده و اعتقادات مذهبی دارد، به راحتی آب خوردن نادیده می گیرید، چطور انتظار دارید تشکیلات امنیتی سیستم مذهبی حاکم، به فعالیت های مزورانه ی شما که کوچکترین اعتقاد دینی و مذهبی ندارید اجازه ی رشد و نمو بدهد؟! وزارت اطلاعات حق ندارد بخاطر این دورنگی و تزویر وحشتناک و محسوس، در تمامی وبسایت ها و تریبون هایتان را تخته کند؟! از نظر شما تحقیر و هتاکی به دختر مسلمان چادری جایز است اما به شما فمینیست های سکولار (که قسم می خورم نه از فمینیسم چیزی می دانید و نه از سکولاریزم)، نقص صریح حقوق زنان حساب می شود؟!
این فقط یک بخش ماجراست. بخش دیگر، وبلاگ نویسان تازه به دوران رسیده و آزادیخواه هستند که برای اینکه مبادا خدای نکرده ژست روشنفکریشان بهم بریزد، به آسانی قضیه را ماستمالی کرده، از کنار آن می گذرند.
اینجا را بخوانید. وبلاگ نویس عزیز، برای توجیه اتفاقات پیش آمده می نویسد: "حالا بیایید فرض کنیم در کشوری یهودی زندگی می کنید. استادی به حالت تمسخر کلاه مخصوص نشان یهودیان را از سر دانشجویی بردارد تا او را به زعم خود تنبیه کند. آیا شنیدن این خبر که دانشجویان آن کشور دست به تحصن و اعتراض زده اند برایتان کمی مضحک نخواهد بود؟"
پسرک نادان! تو معنی کلماتی چون "تنبیه"، "تحقیر"،"توهین" و تفاوت اینها را می فهمی؟ تو می دانی "تنبیه" با "تحقیر" و "هتاکی" چقدر تفاوت دارد؟ تو می دانی وقتی یک استاد، احساسات یک دانشجو (آنهم دختر) را در میان سایر همکلاسی هایش لگدمال کند، چه حسی به وی دست خواهد داد؟ در آن قبرستانی که تو در آن درس می خوانی(اگر تحصیلاتی داشته باشی) اساتید برای "تنبیه" دخترها، دست زیر مقنعه آنها برده، موی آنها را بیرون می آورند؟ برای تنبیه پسران چطور؟
آدم نفهم! تو می دانی اگر در اسرائیل به یک نماد مذهبی یهودی، آنهم در محیط درسی، کوچکترین توهینی بکنی، پدرت را در می آورند؟ تو می دانی در برخی از کشورهای غربی(نظیر اروپای شمالی)، حتی یک دانش آموز(دانشجو که جای خود) هم حق ندارد دانش آموز دیگری را (به هر علتی) تحقیر کند؟!
مسخره است! حالا همه شده اند طرفدار "زرین کلک"!
آنها که تا دیروز اصلا از وجود چنین آدمی خبر نداشتند و زرین کِلک را zarrin kolak می خواندند و فرق انیمیشن را با گوشت کوبیده تشخیص نمی دادند حالا فریاد وا مصیبتا سر داده اند که چرا باید بخاطر چنین برخورد پیش پا افتاده ای(!) پدر انیمیشن ایران از دانشگاه تهران اخراج شود!
متن خبر روز را در این مورد بخوانید. با چنان آب و تابی از افتخارات و سوابق درخشان زرین کلک می گوید، گویی این آدم اگر دزدی هم کرده بود، طوری نبود! اصلا انگار اتفاقی نیفتاده! در حالی که هر عقل سلیمی می فهمد استادی که فهم و شعور و انسانیت نداشته باشد، اگر انیشتین هم باشد، فقط بدرد مقاله نوشتن در روز می خورد و نه تدریس و قرار گرفتن در میان احساسات پاک جوانان دانشجو.
روزآنلاینی که از کوچکترین اتفاق منفی در هر کجای کشور برای سیاه نشان دادن اوضاع استفاده می کند، از کنار چنین واقعه تاسف باری با آسانی می گذرد و از افتخارات زرین کلک می نویسد! حالا اگر یک جایی نیروی انتظامی به یک دختری بگوید که روسری اش را تکان بدهد، دار و دسته ی روزآنلاین خودشان را جر می دهند که ملت بشتابید که حقوق بشر نقص شد!
واقعا تمام چیزهایی که حسین درخشان در مورد روز و کارکنانش گفته درست است. دستش درد نکند. آدم اگر کور نباشد می بیند که این، "یورو"ی یامفت هلندی است که باعث می شود مشتی مفت خور، پا روی شرافت و انسانیتشان بگذارند و چشمشان را بر روی آنچه اربابانشان صلاح نمی دانند، ببندند!
حالم از اینهمه دورویی و تزویر و نفاق بهم می خورد. اینجاست که بعضی وقتها احساس می کنم سیستم حکومتی کشور، با همه ی نقص ها و مشکلاتش، از سر چنین موجودات وقیحی هم زیاد است!
لینکستان:
نوشته ی حمیدرضا علاقه بند را در همین رابطه بخوانید.
این چهره ی زمخت متعلق به جوانکی ۱۷ ساله است که در سال ۱۳۵۳ مبارزاتی در قالب برخی گروههای مسلحانه بر علیه نظام پادشاهی داشته است. وی در آن زمان یکی از ماموران نظامی را خلع سلاح کرده و به همین علت سه سال زندانی شده است.
جوانک داستان ما، چند سال بعد و در زمانی که از "جوانک" به "جوان تبدیل شده و در حالی که به آرامی وارد فعالیتهای هنری شده، اکنون آرمانها و آرزوهای کهنه اش را با وقوع انقلاب، در شرف تحقق می بیند.
فکر می کنید محسن خان مخملباف، جوان آرمانگرای زندان کشیده ی انقلابی متدین، با پیروزی انقلاب در کجا و مشغول به چه کاری شده باشد؟
صرفنظر از فعالیتهای ریز و درشتش در رادیو و تلویزیون، وی وارد حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی می شود و به نوعی به پرچمدار سینمای اسلامی و انقلابی تبدیل می شود.
در آن روزها که باب سانسور و ممیزی و حذف و دستور العمل و پیشنهاد و خودی و غیر خودی و این جور مسائل به شدت باز است، و در حالی که این برخورد انقلابی با سینما، در اولین جشنواره فیلم فجر در سال ۱۳۶۰ به اوج می رسد، جوان آرمانگرای ما، پیش قراول "اسلامی" کردن سینما یا همان حذف غیر خودی ها می شود.
مسابقه ی سختی بین نهادهای مختلف سینمایی چون وزارت ارشاد و حوزه هنری و بنیاد مستضعفان در بحث ممیزی در سینما در می گیرد. مخملباف ماموریت دارد معیارها و ضوابط هنر اسلامی را در سینما و تئاتر مشخص کند.
وی در آن سال در مصاحبه ای با مجله ی سروش، سینمای مطلوبش را اینچنین توصیف می کند:
" سينماي اسلامي بايد از ارزش ها پاسداري كند ودر جهت تقويت ايمان مردم يا امت اسلام باشد. براي پيدايش آن سينماي آرماني، صلاح ديده شد كه عده اي حذف شوند، عده اي محدود شوند وعده اي از سركلاس هاي درس و دانشكده ها يا جبهه هاي جنگ جدا شوند و كنار هم قرار گيرند تا سينماي ارزشي را پايه گذاري كنند..."
شاید برای شما، دانستن آن جالب باشد که بسیاری از شخصیتهای نامدار سینمای قبل از انقلاب بدست همین جوان انقلابی، از صفحه ی سینمای ایران حذف شده اند.
بعنوان مثال:
ایرج قادری در تیرماه ۱۳۵۹، توبه نامه ای می نویسد و با هزار بدبختی، مجوز ساخت فیلمی بنام "برزخی ها" را با حضور چهره هایی چون فردین، ناصر ملک مطیعی و سعید راد و با مساعدت مهدی کلهر(مشاور فعلی رئیس جمهور) از وزارت ارشاد دریافت می کند. اینجاست که محسن خان مخلباف از تمام پتانسیل حوزه هنری استفاده می کند و به شدت با ساخت این اثر مخالفت می کند. و اینجاست که قدرت مخملباف بر اراده ارشاد غلبه می کند و بازیگرانی چون فردین، ناصر ملک مطیعی، مرتضی عقیلی و مرحوم رضا بیک ایمان وردی برای همیشه ممنوع الکار می شوند.
قادری در مورد آن خاطره تلخ می گوید: "مخملباف آن روز می گفت ما انقلاب نکردیم که این ضد انقلاب ها بیایند برایمان فیلم بسازند."(نقل به مضمون)
مخملباف در کتاب "یادداشتهایی درباره قصه نویسی و نمایش نویسی" منتشر شده در سال ۱۳۶۰، در مورد نقش "زن" در سینما و تئاتر می نویسد:
"بهر جهت بهتر است که زنان در نمایش کمتری بازی داشته باشند ودر صورت لزوم با حجاب کاملتری بازی کنند ونمایشنامه نویس برای آنها نقشی در صحنه ها پیش بینی کند که اجتماعی است ورعایت حجاب طبیعی می نماید ؛ گذشته از این تماشاکران مرد نمی بایستی به همان راحتی که به بازی مردان توجه دارند به آنها نیز توجه کنند. دیگر این که نقش زنان تا حد ممکن کوتاه باشد..."

مخملباف انقلابی، تبدیل به سمبل "سینمای ارزشی" می شود. دست نوشته های وی، مانیفست آن روزهای سینمای انقلاب اسلامی ایران می شود. وی قبله آمال "سوره" خوان ها می شود. مقالاتش را با "قل اعوذ برب الناس" شروع می کند و به مخالفان انقلاب و اسلام می تازد. جوانان از خواندن نوشته های این موجود سرسخت، لذت می برند.
مخملباف در آن سالهای آرمان و ارزش، فیلمهایی چون "توبه نصوح"، "استعاذه"، "حصار در حصار" و "بایکوت" را می سازد که تقریبا همگی جهت دینی و یا انقلابی دارند.
سینمای مخملباف در یک چارچوب تقریبا مشخص پیش می رود، تا اینکه...
جرقه ی اول در "دستفروش" زده می شود. فیلمی که تا حدودی با آثار قبلی مخملباف متفاوت است. شاید در زمان اکران "دستفروش" کسی به "تغییر دیدگاه" مخملباف آنچنان توجهی نداشته باشد... تا آنجا که در جشنواره ی نهم "زلزله" رخ می دهد.
مخملباف دو فیلم "نوبت عاشقی" و "شبهای زاینده رود" را راهی جشنواره نهم فیلم فجر می کند. فیلمهایی به شدت تابو شکن و غیر منتظره که بهت منتقدین سینما را در پی دارند.
در همان ایام ابراهيم حاتمي كيا، طي مطلبي با عنوان «يا غريب الغرباء» در روزنامه ی كيهان می نویسد : ". . . چگونه بگويم كه بر اين باورم هر درد دينداري اگر شبهاي زاينده رود را ببيند قطعاً برآشفته خواهد شد و هماني شد كه به مطبوعات كشيده شد . . . عزيزان نويسنده ، حتماً مستحضر هستيد كه اين گونه تب ها نشان فشارهاي غير معقول در ارگانيسم بدن است ."
شهید مرتضی آوینی نیز در مورد "نوبت عاشقی" اینچنین می نویسد: "خوب ، حالا با اطمينان مي توان گفت كه دور مخملباف به پايان رسيده است . دوره اي كه به اعتقاد من هرگز آغاز نشد . . . معلوم شد كه اين مخملباف نيست كه فيلم مي سازد . بلكه اين فيلم است كه مخملباف را مي سازد . . . آقاي مخملباف ، شما متعلق به قشري از جامعه ايران هستيد كه هرگز روشنفكر نخواهيد شد ."
خیلی ها در این میان گیج می زنند. همه از هم می پرسند چه بر سر فیلمساز انقلابی و سانسورچی ارشد انقلاب آمده که از "توبه نصوح" به "نوبت عاشقی" رسیده است؟!
شاید امروز اگر چنین تغییر شگرفی در یک سینماگر ایجاد شود، اولین علتی که به ذهن خطور کند، "گیشه" باشد. آنچنان که مرحوم ملاقلی پور شخصا اعتراف می کند که "کمکم کن" را بخاطر گیشه ساخته است. همینطور امیر قویدل و "رخساره" و خیلی های دیگر...
اما آن روزها، برخی دلیل اصلی ساخته شدن "نوبت عاشقی" توسط شخصی چون مخملباف را، انقلاب ایدئولوژیک وی می دانستند. مخصوصا که وی و "نوبت عاشقی"اش شدیدا مورد حمایت شخصیتی چون دکتر سروش بودند.
دکتر علی مطهری، فرزند استاد مرتضی مطهری، در این رابطه در یادداشتی در شماره ۲۷ اسفند ۱۳۶۹ روزنامه اطلاعات می نویسد: "به آقاي مخملباف توصيه مي كنم كه تا مشكلاتي را كه در باب نسبي بودن حقيقت دارند ، حل نكرده اند ، اقدام به ساخت فيلم جديد ننمايند كه در غير اين صورت باز هم فاجعه به بار خواهد آمد و معلوم نيست اين بار برخورد افراد متدين با ايشان به نرمي برخوردهاي فعلي باشد..."
"نوبت عاشقی" و "شبهای زاینده رود" و فیلمساز سابقا انقلابی شان، دستمایه انواع و اقسام نقدها و اعتراضات سینمایی و غیرسینمایی، از افراد عادی اجتماع تا بالاترین سطوح مملکتی می شوند.
این دو فیلم تا به امروز اجازه اکران عمومی کسب نکرده اند.
مخملباف بعد از آن جشنواره جنجالی، فیلمهای مختلف با موضوعات متنوعی چون "ناصرالدین شاه، آکتور سینما"، "هنرپیشه"، "سلام سینما"، "نون و گلدون" و ... می سازد که بطور نسبی در جشنواره های داخلی و خارجی موفقیتهایی کسب می کنند.
محسن خان مخملباف، چند سالی است که از ایران خارج شده است. چند فیلم آخرش در ایران مجوز نگرفته اند و شدیدا به مانع "ممیزی" برخورد کرده است. از قرار معلوم وی قربانی "سانسور"ی شده که سالها قبل، خود از طلایه داران آن در هنر هفتم کشورمان بوده است.
همچنین در این سالها، وی شدیدا به موضوعات فلسفی و ارتباط آنها با مسائل جنسی علاقمند شده است! مخملباف سال گذشته، "س-ک-س و فلسفه" را ساخته است. فیلمی با مضمون عاشقانه که نقش اصلی آن بر عهده ی یک دختر افغانی است. برای دیدن عکس هایی از این فیلم اینجا را کلیک کنید.
آخرین فیلم وی، "فریاد مورچه ها" نام دارد. این فیلم، داستان یک زن علاقمند به معنویات، و شوهر کاملا بی ایمان و عقیده ی وی است. این فیلم حاوی صحنه های اروتیک یا همان "صور قبیحه" سابق (البته در غالبی روحانی و فلسفی!) است. برای دیدن عکسهایی از فیلم، اینجا را کلیک کنید.
بدین ترتیب، فیلمسازی که سالها قبل، حضور زنان در فیلمهای سینمایی را مشروط بر رعایت حجاب اسلامی، آنهم در موقعیتهای محدود اجتماعی می دانست، اکنون برای رساندن پیامش به مخاطب، شخصیت اصلی فیلمش را عریان به تصویر می کشد.
با همه ی این توضیحات، و با توجه به دانسته های قبلی شما خواننده ی محترم از مخملباف و کارنامه ی او، آیا به نظر شما مخملباف امروز، نسبت به مخملباف ۲۷ سال قبل، "سقوط" کرده یا "صعود"؟ اگر جهت حرکت مخملباف رو به صعود و تعالی بوده، چه چیز باعث این صعود شده و اگر هم سقوط کرده و به قول آوینی، هرگز روشنفکر نشده، مسئولیت سقوط وی بر عهده چه کسانی است؟
پی نوشت ۱: آنچه که نوشتم شاید هزار و یک اشتباه داشته باشد. کاملا می پذیرم. خواهشا گیر اضافی ندهید و به اصل سوال فکر کنید.
پی نوشت ۲: سرگذشت مخملباف و مخملباف ها بیش از هرچیز درسی است برای آینده کوچکترهایی مثل من. قبول ندارید؟
این یک چشمه را داشته باشید که دیروز در میل باکس شوم بنده هویدا شد:
...Dear "
The Wire Card Bank AG is obliged to strictly comply with international embargo agreements when offering services within the financial sector. We regret having to inform you that your country is affected by such an embargo
من اگر بجای آنها بودم اولتیماتوم سفت و سختی می دادم بدین مضمون که "تا دولت شما غنی سازی را تعلیق نکرده حسابتان تخته خواهد بود!" و نه یک اولتیماتوم آبکی بدین شکل:
We therefore request that you reduce the balance on your Wirecard"
account to zero by 15th May 2007. After this date, your account shall
".be closed
خوب چشم آبیها اصولا آدمهای مودبی هستند و موازین اخلاقی را شدیدا در کارهاشان رعایت می کنند!
".We thank you for your understanding in this matter"
حیف که حال و حوصله نداشتم و الا یک جواب آبدار به این شکل می فرستادم:
!Yeah I definitly know how f**ing bastards you are
این از این.
نکته ی حائز اهمیت در این میان، هوش سرشار ایرانی است که یک بار دیگر شگفتی ساز می شود!
شرکت واسطی که زحمت باز کردن حساب را کشید و هفتاد هزار تومان در پاچه ما فرو نمود، ظاهرا بخاطر آگاهی از شرایط احتمالی بعد از تحریم، چند ماه قبل فلنگ را بسته و کلیه آثارش نظیر وبسایت، ایمیل، فکس و تلفنش را تعطیل نموده است و تقریبا هیچ اثری از شرکت "دانشگران شریف" در سرتاسر گیتی موجود نمی باشد! نکردند یک هشدار خشک و خالی هم بدهند که لااقل اینطور رکب نخوریم!
خلاصه اینکه نزدیک به صد هزار تومان از مایملک یک دانشجوی کارتن خواب وبلاگ نویس مثل حقیر، دود شد و رفت آسمان هفتم.
تحریم از این "هوشمند" تر می خواستید؟ می دانید بانک شریف آلمانی و واسط ایرانی طرف قراردادش چقدر از این بابت کاسب شده اند؟!
موضوع کتاب، روشهای عملی برای فرار از تنبلی است. برایان تریسی بطور ضمنی می گوید انسان برای مبارزه با تنبلی باید کارهایش را اولویت بندی کند و ابتدا به سراغ سخت ترین کار که "قورت دادن قورباغه" است برود تا مراحل بعدی کارش ساده و شدنی بشود.
چند روزی است که نیروی انتظامی طرح مبارزه با بدحجابی را آغاز کرده است. در یکی دو روز اول نزدیک به ۱۴۰۰ تذکر داده شده و عده ای نیز در این رابطه دستگیر شده اند. عکسهایی از اجرای این طرح را می توانید در اینجا ببینید.

به نظر من، برخلاف تبلیغات گسترده موجود بر علیه این طرح، مبارزه با ناهنجاریهای اجتماعی چون بدحجابی فی نفسه کار بدی نیست. مخصوصا در شرایط این روزهای جامعه که حقیقتا اسفبار و قرو قاطی است.
اما سوالی که در این میان مطرح می شود آنست که برای بهبود وضعیت اجتماعی، آیا مبارزه با بدحجابی مهم ترین اولویت کاری نیروی انتظامی است؟
پیشنهاد می کنم کتاب "قورباغه را قورت بده" به شکلی برای رئیس پلیس فرستاده بشود تا ایشان متوجه بشوند "قورباغه" ای که نیروی انتظامی برای بهبود وضعیت اجتماعی باید قورت بدهد، "بدحجابی" نیست.
پلیس اگر حقیقتا بدنبال بوجود آوردن شرایط مطلوب فرهنگی است، بهتر است بجای گیر دادن به پرو پاچه ی این و آن، فکری به حال فساد اداری وحشتناک موجود بکند.
سردار احمدی مقدم یک سری به اداره جات دولتی نظیر شهرداری، ثبت احوال، دارایی، بیمه و خیلی های دیگر بزند تا ببیند گرفتن "رشوه"های کوچک و بزرگ، هزار برابر از بیرون بودن موی یک نفر، برای جامعه مخرب تر و خطرناک تر است.
سردار از چند نفر که سروکارشان به پلیس راهنمایی و رانندگی افتاده بپرسد که ماموران جان بر کف نیروی انتظامی، برای کشیدن کروکی مورد نظر تصادف کنندگان به منظور چاپیدن بیمه، چه پولهای درشتی طلب می کنند.
سردار سری به الگانس های بین راهی بزند تا ببیند آقا پلیس همیشه بیدار ما، برای بقول خودش، جریمه سنگین ننوشتن و در پارکینگ نخواباندن ماشین، چه رقمهای دلنشینی می گیرد.
سردار از مردم بپرسد دزد معروف محله که هر شب از کنار پلیس محله رد می شود، چه زد و بندی با ایشان دارد که از مردم عادی بیشتر احساس امنیت می کند.
این ها رویا و توهم نیست. شاید برای شما خواننده ی احتمالی که احیانا سروکاری با نیروی انتظامی و یا سایر ادارات دولتی نداری درک اهمیت و جایگاه رشوه گرفتن و رشوه دادن کمی دشوار بنماید. اما این ها واقعیات جامعه ماست.
نیروی انتظامی باید بداند آنچه بنیان جامعه را سست می کند و تیشه به ریشه های فرهنگی اجتماع می زند، نه بد حجابی، که رشوه گرفتن و فساد ماموران پلیس است که قرار است دزدها را دستگیر کنند نه اینکه خود هم ...
نظرات موافق و مخالف خود را می توانید در بخش نظرات تکمیلی منعکس نمایید.