اتفاقات دانشگاه تهران و ماجرای گرافیست محجبه، از نظر من هم کمی بزرگنمایی شده و دستاویزی برای گیر دادن و شلوغ کردن. آنچه که برای من جالب بوده و هنوز هم هست، صرفا واکنش هایی است که نسبت به این داستان از سوی خیل وبلاگ نویسان روشنفکر صورت گرفته و هنوز هم باور دارم غیر قابل دفاع است.
مدافعان حقوق زن، در مقابل این واقعه هنوز هم ساکتند و ثابت کرده اند که ژستشان در دفاع و داد و بیداد برای احقاق عدالت جنسیتی و حقوق زن و ... کاملا مزورانه و کشک است.
بگذریم.
حس و حال من این روزها آنقدر زیبا و دیدنی هست که ذهن خودم و شما را با این مسائل اعصاب خرد کن بیهوده درگیر نکنم.
این روزها، حال و هوای شمال، بهاری و رویایی است. نسیم دل انگیزی هر روز و هر لحظه از فرق سر تا نوک پایت را نوازش می دهد. آسمان آبی، سقف بالای سر توست و زمین سبز، فرش زیر پایت.
گل ها و شکوفه های محلی کاملا رشد کرده اند. عطر بهارنارنج که هر سال، اردی بهشت و خرداد، مهمان شامه ی این مردم باصفاست، امسال هم روح انسان را نوازش می دهد.
گوجه سبزهای باغ بابابزرگ، خداست! آنقدر زیاد است که می مانی از کدام شاخه شروع کنی! کمی آنطرف تر، درختان ازگیل، نوید یک تابستان پربار را می دهند. مازندران، تجلی دریای رحمت الهی است.
بدون تعارف بگویم، چنین طبیعتی را در سبزترین کشورهای اروپایی هم ندیده ام. آنقدر زیباست که می توانم ساعتها به گوشه و کنار آن زل بزنم و همه چیز را فراموش کنم.
دلم می خواست برای یک مدت طولانی قید درس و بحث و کار و زندگی را بزنم و تهران لعنتی را به حال خودش رها کنم و از این خوان نعمت در حد توان لذت ببرم.
جای همه خالی...
پی نوشت : کنکوریهای عزیز. ارشدی های بزرگوار. اولا خسته نباشید، می دانم خیلی تلاش کردید، با آرزوی موفقیت روزافزون. ثانیا، صادقانه و برادرانه می گویم، اصلا مهم نیست که نتیجه بگیرید یا نگیرید. این که چند ماه تلاش کردید و مثل بسیاری از هم سن و سالانتان وقتتان را تلف نکردید و در راه رسیدن به هدفتان سختی کشیدید، باعث می شود به وجود جوانانی چون شما در این آب و خاک، افتخار کنیم.